۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه

قصه ی کهنه دروغ بود ، من و ما بچه گی کردیم
که به جای قصه خوندن قصه رو زندگی کردیم
در آرزو رو بستیم ، دلمون به قصه خوش بود
رستم کتاب کهنه ته قصه بچه کش بود
حالا تو قحطی رؤیا اجاق ترانه سرده
کسی رو بخار شیشه دل نقاشی نکرده
سر و ته زدن به دیوار ،‌ برگ آگهی ترحیم
یه نفر نوشته جمعه رو همه روزای تقویم

قصه گو کتابو وا کن ! اسم آخر رو صدا کن !
سایه ی بلند خواب رو از ترانه ها جدا کن !
از سر سط ستاره ، بنویس تا راه چاره !
بنویس که دل برای حرف تازه بی قراره !
آسمون قصه مون رو بنویس با رنگ آبی !
عشق با رنگ ترانه ! شب رو با رنگ خراب !
فصل آخر کتاب رو پر کن از عطر علاقه !
تا دیگه برای ریشه ، تیشه دس نگیره ساقه !

ما روی سایه هامون خط و نشون کشیدیم
با صد تا کفش سربی تا ته شب دویدیم
از قرق سکوت ثانیه ها گذشتیم
آخر قصه اما ، به ابتدا رسیدیم

چرخ و فلک می خواستیم ، فلک نصیبمون شد
ساده ی ساده بودیم ، کلک نصیبمون شد
دنبال یه حقیقت تو اینه ها می گشتیم
اما تو قاب گریه ، ترک نصیبمون شد



۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

هرزگی های پاک



جواتی ، بی موقع از قفس پریدی ولی پریدنت مبارک
جواتی ، آخرشم نفهمیدی امروز چندمه ، با تاریخ پرسیدن سرکارم نمی گذاشتی ولی بیکاریت مبارک
جواتی ، جون سید اونجا خجالت رو بزار کنار چنان گازی از ماهروخ بگیر که جاش دوباره زخم بشه و جیغ جیغ کنه و واسه خوب شدنش دوباره جاش رو ببوس
جواتی ، ماهروخ مبارک
جواتی ، حساب ابروی صاحب خونه رو نکن ، هروقت عشقت کشید ، مثل یه مرد از بالکن بشاش به ملت
جواتی ، صاحب خونت مبارک
جواتی ، خیلی دوست داشتم صندلی سبزه رو می شد برات پست کرد ولی اگه اونجا یکیش رو پیدا کردی ، باهاش حالی رو که به من دادی به بچه خوشگل محلتون بده
جواتی ، بچه خوشگلت مبارک
جواتی ، الان آزادی که هر موقع دوست داشتی شب بپیچی تو جای بچه ها و کلی بمالونی شون
جواتی ، آزادیت مبارک
جواتی ، اینجا که پسر بودی ، اونجا لااقل مرد باش
جواتی ، لذت مبارک
جواتی ، هرزگی رو به زمین و پاکی رو برای هم خوابه هات جا گذاشتی
جواتی ، تو پاک ترین هرزه زمین بودی
جواتی ، نبودنت مبارک




جواتی : مرگ در ساعت 12 ظهر 27 تیر 1389 (23 ساعت قبل از بازی در تئاتر خیابانی مردم با مردم در پارک لاله )
ماهرخ : مرگ در ساعت 11 شب 4 فروردین 1389 ( 1 ساعت بعد از اجرای تئاتر خیابانی مردم با مردم در پارک لاله )

۱۳۸۸ بهمن ۲۲, پنجشنبه

… جوان به حادثه ای پیر می شود گاهی….


هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی….
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی….

عقاب تیز پر دشت های استقنا
اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی…..

صدای زمزمه ی عاشقان ازادی
فقان و ناله شبگیر می شود گاهی
نگاه مردم بیگانه در دل غربت..
در چشم خسته ی من تیر می شود گاهی….

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان به حادثه ای پیر می شود گاهی….
بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد
کلام حق دم شمشیر می شود گاهی

بگیر دست مرا..اشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان دیر می شود گاهی
بسوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک
محبت است که زنجیر می شود گاهی….

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان به حادثه ای پیر می شود گاهی


لینک دانلود MP3

۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه



در دو چشمش گناه می خندید

بر رخش نور ماه می خندید

در گذرگاه آن لبان خموش

شعله یی بی پناه می خندید

شرمناک و پر از نیازی گنگ

با نگاهی که رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه کردم و گفت

باید از عشق حاصلی برداشت

سایه یی روی سایه یی خم شد

در نهانگاه رازپرور

شب نفسی روی گونه ای لغزید

بوسه ای شعله زد میان دو لب

۱۳۸۸ دی ۲۸, دوشنبه

پروانه ها



حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می اید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی نهایت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می اید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم

حسین پناهی

۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

شده تاحالا برید دستشویی و ببینید ...




شده تاحالا برید دستشویی و ببینید که یه مورچه کف سنگ توالت واسه خودش داره قدم می زنه
از یه طرف با موجودی روبرویی که درک زیادی ندارد از اینکه کجاست و چه فاجعه ننگینی در کمینش است و از یک طرف می دانید که اگر قطره ای از شما چکیده شود او خواهد مرد و اگر این چنین شود شما هرگز خود را نخواهید بخشید چون تمام عقاید شما بر مبنای انسانیت است و انسانیت شما کشتن ناتوانان و کوچکان آن هم بدین شکل ننگین را منع کرده.
از یک سو شما با خود می گویید که او از سر نادانی اینجاست و از این بابت خرده ای به او نیست و او بیگناه است و از سوی دیگر مرگ و زندگی او در دست شماست و شما نسبت به او مسئول هستید.
شما چند راه دارید
1. صبر کنید تا از محل خطر دور شود
در این حالت شما عقاید خود را حفظ کرده اید ولی باید این را هم در نظر بگیرید که شاید او ساعتها آنجا باشد و این امر باعث شود که سختیهای فراوانی متحمل شوید

2. رفع حاجت کنید
در این حالت شما عقاید خود را زیر پا گذاشته و موجودی بیگناه را به بدترین حالت ممکن از بین برده اید

3. با دست او را به محلی امن انتقال دهید
در این حالت شما هم عقاید خود را حفظ کرده اید و هم از جنایت دور مانده اید ولی باید در نظر بگیرید که با این کار شما خود را آلوده کرده اید و دست شما آلوده شده است