دوشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۹۱
دوشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۹۰
چهارشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۰
چشمهایم
پرده ی اشک را مدام پس میزنم و سعی میکنم به حرفهای سخنران در صبح یک روز غمبار بارانی توجه کنم و به بغض و گریه مجال تسلط ندهم.
فکرها را اما نمیتوان پس زد:
از آزمایشهای کلاسیک بینایی میگوید و من فکر میکنم چرا این پنجاه شصت سال، هیچ کس به چشمان گریان -که از پس مبهمی اشک می بیند- فکر نکرده است، چرا هیچ کس چشمهای خشمگین را -وقتی که نمی بیند- توصیف نکرده است، ...
از نان کلسیک رسپتیو فیلد میگوید و من به آزمایشی فکر میکنم که محرکی، هزار کیلومتر آن سو تر، چنان رسپتیوفیلد «کلاسیک» مرا بی سو کرده است که چشم اینجای ام هیچ نمی بیند و تنها چشم آنجای ام خون میگرید ...
فکر میکنم این همه سال تحقیق و این همه محقق، مگر درد نمی فهمیده اند که از تاثیر درد بر دیدن نگفته اند و نیازموده اند؟ چرا آزمایشهای شان را درباره درد با دیدن ترکیب نکرده اند؟ ...
*
... آن سوتر، بی دردانی بی شرم، هنوز بحث میکنند که پنجه بوکس بود یا سکته بود.
فکرها را اما نمیتوان پس زد:
از آزمایشهای کلاسیک بینایی میگوید و من فکر میکنم چرا این پنجاه شصت سال، هیچ کس به چشمان گریان -که از پس مبهمی اشک می بیند- فکر نکرده است، چرا هیچ کس چشمهای خشمگین را -وقتی که نمی بیند- توصیف نکرده است، ...
از نان کلسیک رسپتیو فیلد میگوید و من به آزمایشی فکر میکنم که محرکی، هزار کیلومتر آن سو تر، چنان رسپتیوفیلد «کلاسیک» مرا بی سو کرده است که چشم اینجای ام هیچ نمی بیند و تنها چشم آنجای ام خون میگرید ...
فکر میکنم این همه سال تحقیق و این همه محقق، مگر درد نمی فهمیده اند که از تاثیر درد بر دیدن نگفته اند و نیازموده اند؟ چرا آزمایشهای شان را درباره درد با دیدن ترکیب نکرده اند؟ ...
*
... آن سوتر، بی دردانی بی شرم، هنوز بحث میکنند که پنجه بوکس بود یا سکته بود.
sdrsd@ ۱۴:۰۷ 0 comments
جمعه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۰
مزار
هزاران اند
هزاران
درون من میزارند
بی آن که آرام شوند.
هزاران اند
که هنوز
رفتن ات را باور نکرده اند،
و هر بار
با هر بهار
خزان را به یاد می آورند.
sdrsd@ ۱۶:۳۰ 1 comments
چهارشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۰
تلخ شیرین
مدتی است، چای یا قهوه که مینوشم، شکلات تلخ یا کاکائو که میخورم، یا دارو و غیرداروی گیاهی که استفاده میکنم، به ته مزه تلخ شان -که گاهی سعی شده است با دکورهای شیرین کننده و مزه های ملایم کننده گرفته شود- فکر میکنم. تلخی و تخدیر همزمان را مزمزه میکنم و همزمان فکر میکنم آیا خاصیتی عمومی و ذاتی در طبیعت (یا در من و طبیعت ام، به عنوان بخشی از طبیعت) است که هر چه (؟) تلخ است آرامش می آورد؟ و اگر چنین است، چرا.
sdrsd@ ۱۹:۵۸ 7 comments
شنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۹
مسخ
خواب میبینم به خیابانهای آشنای شهر بازگشته ام، و میان بوها و رنگها و شکلها و نشانهای آشنای خیابانها، با نقشه ی آیفون به دنبال مسیرم میگردم.
sdrsd@ ۲۱:۱۳ 5 comments
یکشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۹
درد کهنه نمیشود
لازم بود سنگدل شویم برای این که چیزهایی که میدیدیم و چشمهایمان باور نمیکرد را تحمل کنیم. برای این که صداهایی که میشنیدیم و گوشهایمان عادت نداشت را تاب بیاوریم. برای این که داغی لحظه ها و سیل خبرها و هجوم واقعه ها را طاقت بیاوریم.
و من سنگدل شده بودم. هنوز هم هستم، وقتی خبرها را میخوانم و خبرها را میشنوم. وقتی دوستی از حکم پنج ساله اش میگوید، وقتی آنها را که هنوز در زندان اند فراموش میکنم، وقتی یادم میرود که بسیاری هر روز از غم نان رنج میکشند و روز به روز ترس های شان و ناامنی های شان بیشتر میشود. برای من، پنج سال، هنوز در زندان، غم نان و ترس و ناامنی همه کلمه است، کلماتی بی حس. مثل شکنجه و انفرادی و خون و داغ فرزند، که لاجرم برای ام واژه شده بود، در بمباران هر روزه کلمه ها. مخصوصا وقتی بعضی، کلمه ها را بی حساب خرج میکردند.
*
برای سمیناری رفته بودیم. جای خوش آب و هوایی حوالی شهر، میان جنگل و دشت و دمن بودیم. هوای منطقه و آفتاب اش در بهترین وضعیت ممکن اش بود. ترکیب رنگ درختان و برگها در این وقت سال، ترکیب صدرنگ سبز و زرد و نارنجی و قرمز و سرخ و ارغوانی و ...، اش بی نظیر بود. آسمان و زمین خوب بود، غذا خوب بود، همه چیز در آرامش بود، هر روز به سخنرانی ها گوش میکردیم و بعدش بحث میکردیم و گپ میزدیم و بازی میکردیم و ...
میان این همه آرامش و آسایش و همه-چیز-سر-جایی، شب که به اتاق میروم و از نردبان تخت بالا میکشم و میخوابم، خواب میبینم –یا میشنوم. خواب میبینم و صدای ناله میشنوم. صدای ناله های ممتد و گوش و دل خراشی که انگار از جایی مثل زندان می آید. جایی نزدیک و با این حال دور و در فاصله –با حائلِ دیواری شاید- که دردها و ناله ها از آن بیرون می آید و بر دل مینشیند. انگار به یک باره معنای درد را از پس ماه ها حس کرده باشم، تازه معنای یکایک کلمه های بی معنا را درک میکنم، درد میکنم.
بلند که میشوم، در طول روز و روزهای بعد، گاه و بی گاه، بی ربط و باربط، یکی یکی خبرها جلوی چشم ام می آید و وقتی به دردِ دل اضافه میشود و رنگ ناله میگیرد و با صدا همراه میشود، معنای تازه می یابد. درد وقتی کهنه میشود، سختتر بیرون میزند؛ دل هم که سنگ میشود، گویا سختتر میشکند. میترسم از این صدای ناله ای که پس زمینه واقعیتِ دردها شده است. اما بیشتر، از فراموش کردن آن میترسم. از فراموش کردن ناله هایی چنین دردناک، اگر واقعی باشد، میترسم.
sdrsd@ ۰۳:۰۰ 4 comments
سهشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۹
دیدار با افسران جوان (6): نکات پایانی
دو نکته فرعی دیگر هم در انتهای این سخنرانی به نظر جالب میرسد، هر چند شاید تکراری باشد.
اولی آنجایی است که مقام معظم رهبری از تشکلهای دانشجویی میخواهند در مورد مسائل روز کشوری حرف و تحلیل داشته باشند. سئوالهایی مسلسل وار پرسیده میشود -که ممکن است برای کسانی که در این مدت یک سال اخیر ذائقه شان قدری به تفتیش و بازجویی حساس شده به اشتباه تداعی کننده چیزی باشد؛ اما نکته آنجا است که پرسشگر نمیتواند حتی به سئوالهای جهت داری از این دست بسنده کند و خود را ملزم می بیند پاسخ سئوال را هم در بین سئوالها جا دهد:
در مسائلى كه با سرنوشت كشور ارتباط پيدا ميكند، حتماً تحليل و موضع داشته باشيد. بيانيهى تهران مسئلهى مهمى بود؛ تحليل شما از بيانيهى تهران چيست؟ موضعتان چيست؟ موافقيد؟ مخالفيد؟ قطعنامهى 1929 شوراى امنيت عليه جمهورى اسلامى صادر شده، يا تحريمهاى يكجانبهى آمريكا و اروپا عليه ايران شكل گرفته؛ تحليل شما از اين قضيه چيست؟ اين قضيهى كوچكى نيست. موضعتان چيست؟ ايران چه كار كند؟ چون اخم ميكنند، تحريم ميكنند، دندان نشان ميدهند، دستهايمان را بالا ببريم؟ حالا يك قدرى كوتاه بيائيم؟ تحليلتان اين است؟ در داخل كشور ما مجموعههاى سياسىاى هستند كه تحليلشان اين است؛ ميگويند وقتى كه طرف خيلى چهرهى سگى از خودش نشان ميدهد، شما عقب بنشينيد! خوب، شما اين را قبول داريد؟ عقب بنشينيم؟ يا نه؛ معتقديد كه هر گونه عقبنشينى، طرف را تشجيع ميكند. بمجردى كه ديدند شما با اخم ميترسيد، ميگويند آقا اخم كنيد؛ علاج اين آدم اخم است. بمجردى كه ديدند تهديد به كتك يا خود كتك، شما را به عقبنشينى وادار ميكنند، ميگويند دو تا بيشتر بزن تا خوب از همهى حرفهايش دست بردارد. طرف، اينجورى است. محاسبات دنيا اين است...
در پایان هم، به همین شکل و با همین قاطعیت، گزاره هایی قطعی و یقینی درباره رشد و پیشرفت کشور در همه عرصه ها و عقب ماندگی دشمنان ارائه میشود و تصویری عرضه میشود که جالب، بدیع و قابل توجه است و لابد انتظار ارائه تحلیل درباره آن هم می رود:
در پايان، يك جمله هم به همهى شما برادران و خواهران عرض كنم. بدانيد عزيزان من! خوشبختانه روند پيشرفت در كشور، در زمينههاى مختلف، روند خوب و مطلوبى است. روند عدالت هم خوب است. خوب، اين دهه، دههى پيشرفت و عدالت ناميده شده است. پيشرفت كه گفتيم، پيشرفت علمى است، پيشرفت فناورى است، پيشرفت سياسى است، پيشرفت اخلاقى است؛ همهى اينها مورد نظر است. خوب، يك كارهاى خوبى دارد انجام ميگيرد؛ لااقل زيرساختهائى براى كارهاى بزرگ و جهشها دارد فراهم ميشود. در مورد عدالت هم حداقل اين است كه اين تفكر دارد همهگير ميشود؛ يعنى همه معتقد ميشوند به اينكه بايد دنبال عدالت رفت، بايد عدالت را اجرائى كرد، بايد اين آرزوها را اجرائى كرد، در محيط اجراء وارد كرد - كه توى صحبتهاى دوستان هم بود - اين خودش پيشرفت است. البته اين معنايش اين نيست كه ما به اين مقدار پيشرفت در زمينهى عدالت قانع هستيم؛ نه، آرزو و همت خيلى بالاست؛ آرزوها بالاست، همتها هم بالاست؛ اما ميخواهم به شما عرض كنم كه ما داريم جلو ميرويم، داريم پيشرفت ميكنيم. دشمنان ما منحنىشان به طرف ضعف است، منحنى ما به طرف قوّت است. نظام طاغوتى، نظام سرمايهدارىِ متجاوز و ظالم در دنيا - كه مظهرش رژيم ايالات متحدهى آمريكاست - امروز از ده سال پيش و از بيست سال پيش، بسيار ضعيفتر است. در نقطهى مقابل، تفكر اسلامى و نظام جمهورى اسلامى، امروز از ده سال پيش، از بيست سال پيش، بسيار قوىتر و بسيار پيشرفتهتر و بسيار آمادهتر است.
... اين سى و يكى دو سالى كه از عمر نظام جمهورى اسلامى گذشته است، سى و يكى دو سال حركتِ رو به جلو بوده؛ علىرغم دشمنىهائى كه دشمنان كردند. دشمنان ما امروز به قدر سى سال پيش قوى نيستند. امروز آمريكا به قدر سى سال پيش قوى نيست. آن روز من توى جمع مسئولين گفتم، اعتقاد من هم همين است، همه ى دلائل و شواهد هم همين را اثبات ميكند؛ آمريكاى دولت ريگان بمراتب قوىتر بود از آمريكاى دولت اوباما، و قبل از اوباما، بوش كوچك! (خنده حضار) واقعاً همين جور است؛ آنها رو به ضعف رفتند. هيچ نشانهاى هم وجود ندارد كه مجدداً اين منحنى از طرف آنها به طرف صعود حركت كند؛ بعكس، نشانههاى زيادى وجود دارد كه منحنىِ رو به صعود ملت ايران و نظام ايران همچنان با شيب تندترى انشاءاللَّه رو به صعود خواهد رفت.
*
"بوش کوچک" و خنده حضار را که در انتها میشنوم، یادم می آید چه قدر حس ام در لحظه هایی از شنیدن این سخنرانی به حس شنیدن حرفهای محمود احمدی نژاد نزدیکتر شده است، و روند تقریب به لحن و ادبیات و نحوه نگاه و استدلال احمدی نژادی چه قدر سریع تکثیر میشود و پیش میرود- پیش میرود، یا نمایان میشود؟
sdrsd@ ۰۱:۲۱ 4 comments
دوشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۹
دیدار با افسران جوان (5): مسائل اصلی و مسائل فرعی
در ادامه سخنان، یکی از مضامین مورد اختلاف در بین ناظران و تحلیلگران به وضوح روشن میشود. این هم باز مضمونی است که شواهدش پیشتر هم آشکار و پنهان بسیار بود، ولی چه بهتر که در این سخنرانی هم به همراه روشنگریهای دیگر روشنتر و واضحتر بیان شد. مسئله همان مسئله نسبت دولت و رهبری و بحث اختلافات پنهان و آشکار و جدی بودن یا نبودن شان است. مقام معظم رهبری به درستی به مسئله ای که پیشتر هم آن را گفته بودند، اشاره میکند، یعنی این که حتی اگر اختلاف نظری هم باشد فرعی و در برابر مسائل و اختلافهای اصلی بی اهمیت است:
... يكى از دوستان گفتند ما از دست چپ و راست رئيس جمهور دلمان خون است. خوب، حالا دل شما خون - كه خدا نكند خون باشد - اما به شما عرض بكنم؛ اينها جزو مسائل تعيين كننده و اصلى نيست. ممكن است ايراد و اشكال وارد باشد - من در اين مورد هيچ قضاوتى نميخواهم بكنم - ممكن است كسى به يك شخصى يا به يك كارى ايراد داشته باشد؛ منتها بايد توجه كنيم كه مسائل را اصلى - فرعى كنيم. مسائل درجهى دوم جاى مسائل اصلى را در انگيزههاى ما، در همت ما، در صرف انرژىاى كه ميشود، نگيرد. من عرضم فقط اين است...
فقط توجه كنيد كه اين جاى مسائل اصلى را نگيرد. مسائل اصلى ما چيزهاى ديگرى است.
سیاستهای کلی و نحوه اداره کشور مورد تایید کلی مقام معظم رهبری است، و اختلافات حاشیه ای که به نظر می آید، از نظر ایشان بی اهمیت و فاقد ارزش است: اگر دوست داشتید، میتوانید درباره آنها بحث کنید، من درباره آنها اظهارنظری نمیکنم، ولی مسائل اصلی را از یاد نبرید. مسائل اصلی داخلی، و مسائل اصلی خارجی.
به دو نمونه از این تاییدات سیاستها –یکی خارجی و دیگری داخلی- در همین سخنرانی اشاره میشود. یکی درباره سیاست خارجی دولت، و دیگری درباره نحوه اعتراض و تجمع مقابل مجلس:
سياستهاى خارجى و صدور انقلاب به وسيلهى دانشجويان هم البته خوب است؛ نه اينكه بگوئيم كار بىفايدهاى است؛ نه، يقيناً فوائدى دارد؛ ليكن توجه داشته باشيد الان در همين زمينهها خيلى دارد كار ميشود. در همين زمينهى تماس با مسلمانها، با ملتهاى گوناگون، در آسيا، در آفريقا، در آمريكاى لاتين، خيلى دارد كار ميشود. ... آنجاها خيلى دارد كار انجام ميگيرد. كارهائى كه انجام ميگيرد، از نظر شما جوانان عزيز يك مقدارى ناشناخته است؛ ولى به نظر ما عيبى ندارد، كار خوبى است؛ اگر محاسبه شده و با برنامه انجام بگيرد.
و:
بحث تجمع در برابر مجلس را مطرح كرديد، كه من البته در آن مورد هيچ اظهار نظرى نميكنم؛ فقط همين قدر به شما بگويم كه شما همهاش گله داريد كه چرا مسئولين نقدپذير نيستند؛ خوب، شما هم نقدپذير باشيد! نقدپذيرى كه فقط مخصوص مسئولين نيست؛ خوب، بالاخره اگر بر دانشجو هم نقدى وارد است، بايد نقدپذيرى كند. جمعيت زيادى آمدند در مقابل مجلس جمع شدند، شعارهائى هم دادند، شعارهايشان هم بد نبود، يك گروهى هم آن وسط شعارهاى تند دادند. البته من نميگويم آنها آدمهاى بدىاند، نابابىاند؛ نه، بالاخره تندى كردند، جوانى كردند؛ اما اگر شما هم معتقديد كه اين شعارها افراطى بود، زيادى بود، حقش نبود، قبول كنيد...
البته اشاره تلویحی یا تصریحی به باقی سیاست های مورد تایید هم در جای جای سخنرانی کم نیست: از نقد تلویحی سیاست های فرهنگی دولت هاشمی و خاتمی گرفته تا تایید تلویحی نحوه اجرای اصل 44، با این دلیل ساده که خود مسئولان میگویند دارد خوب اجراء میشود:
بحث مردمى كردن اقتصاد و اصل 44 و اينها مطرح شد. آقايان مدعىاند كه اصل 44 را خوب دارند اجراء ميكنند. البته مخالفينى هستند، اعتراض ميكنند - هم در مجلس، هم غير مجلس - ميگويند اصل 44 درست اجراء نشده؛ ليكن خود مسئولين دستگاهها ميگويند نه، داريم خوب اجراء ميكنيم. به نظر من اين هم جزو همان سؤالاتى است كه خوب است انجام بگيرد و همان مسئولين توى مجامع دانشجوئى بيايند و اگر واقعاً كارى انجام شده، بگويند و ذهن جوان را قانع كنند...
sdrsd@ ۲۳:۳۳ 0 comments
دیدار با افسران جوان (4): کوی دانشگاه، انضباط و دستور
بعد، در ادامه سخنان، بحث به دانشگاه و علم میرسد. هر سه مضمونی (کوی دانشگاه، انضباط دانشگاه و علم دستوری) که در ادامه می آید، جالب و البته به هم پیوسته است.
ابتدا از ماجرای کوی بحث میشود:
يكى از دوستان مسئلهى تهاجم به كوى دانشگاه را گفتند. من دنبال اين قضيه بودم و هستم. البته بله، حركت كنْد بوده، پيش نرفته؛ بايد هم پيش برود و انشاءاللَّه هم خواهد رفت؛ ليكن اينجور نيست كه شما تصور كنيد مسئله فراموش شده؛ نه، فراموش نشده. خوب، گرفتارىها زياد است، كارها زياد است؛ بعضى از دستگاهها هم شايد انگيزهشان براى همكارى كردن در اين زمينه، خيلى انگيزهى زيادى نيست - طبعاً انگيزهشان ضعيف است - لذا كار كنْد پيش ميرود؛ ليكن انشاءاللَّه پيش خواهد رفت.
که معلوم نیست این "طبعا" از کجا می آید، و چرا "کار کند پیش میرود"؟ و این که این آرامش خاطر و راحتی خیالی که مسئولان دارند، در پیگیری باقی مسائل هم به همین شکل است و مجاز است یا خیر؟ این "گرفتاریها و کارهایی" که زیاد است، و آن قدر مهم اند که مانع رسیدگی به مسائل مهمی از قبیل همین حمله به کوی میشوند کدام اند؟ آیا شنونده و خواننده درست تشخیص داده که رسیدگی به ظلم ها و جنایت ها هدف اولیه و اولویت اصلی نظام اسلامی نیست، و کارهای مهمتری –لابد از جنس مدیریت جهانی و مقابله با ظلم و استکبار جهانی- در دستور کار است؟
بعد که بحث به مسئله "انضباط دانشگاهی" میرسد، شنونده و خواننده در عمق ضمیر خود تردید میکندکه نکند بی توجهی به مسئله ی کوی چندان هم به شلوغیِ کارها و کندی پیگیریها مربوط نباشد. بالاخره دانشجوهای کوی هم یک مشت دانشجوی بی انضباط بوده اند، و نمی شود که "محیط دانشگاه را رها کرد":
گفته ميشود كه در دانشگاهها برخوردهاى انضباطى و امنيتى صورت ميگيرد. من نميدانم چه جور برخورد تندى از لحاظ انضباطى و امنيتى در دانشگاه شده، اما اين را ميدانم كه بالاخره در دانشگاه انضباط لازم است (خنده حضار). حالا اگر يك وقت در يك جائى در باب انضباط و اِعمال انضباط يك خرده تندروى بشود، من نميدانم - ممكن هم هست - ليكن بالاخره انضباط هم لازم است، امنيت هم لازم است. نميشود محيط دانشگاه را رها كرد. آماج خيلى از توطئههاى دشمن، اصلاً محيط دانشگاه است. خود شما دانشجويان بدانيد كه توى آن دائرهى قرمز قرار داريد... اصلاً خيلى از برنامهها براى شماست؛ براى لغزاندن شما، براى منحرف كردن شما، براى بىخيال كردن شما نسبت به سرنوشت كشور و مصالح انقلاب. چطور ميشود دانشگاهها را از نظر دور داشت؟ ...
طبیعی است نگاهی که از یک سو این طور به انضباط و امنیت و "رها نکردن" دانشگاه نگاه کند، و از سوی دیگر به دانشگاه و دانشجو هم نگاه امنیت-محور و دشمن-محور داشته باشد، نتیجه ای جز پادگانی کردن دانشگاه –مثل باقی قسمتهای جامعه- نخواهد داشت. بالاخره امنیت لازم است، و بالاخره نمیشود جایی را که آماج برنامه ریزی "دشمن" است رها کرد، هر چند متاسفانه این آماج مساحتی به گستردگی کل ایران و کل فضای زندگی ساکنان آن شده باشد.
از سوی دیگر، این نگاه از بالا و قاهرانه و دستورگرایانه طبیعی است که وقتی به بحث علم و دانشگاه هم برسد، به علم و اندیشه ی دستوری بینجامد، و از تولید علم تا آزادی اندیشه را به امر و دستور بخواهد. هر چند سئوالِ پرسنده قلب و انکار شود و در پاسخ آن گفته شود:
يكى از دوستان گفتند كه انديشه و علم، دستورى نباشد. من چنين چيزى سراغ ندارم. در جامعهى ما انديشه دستورى نيست؛ نه علم دستورى است، نه انديشه دستورى است. كجا؟ مشخص كنند بگويند. كسى كه با اين قضيه مبارزه كند، خودِ منم. ما طرفدار آزادانديشى هستيم...
مصادیقی که اجمالا به ذهن حقیر میرسد، یکی اش اتفاقا همین جلسات آزاداندیشی است؛ بگو جلسات "آزاداندیشی دستوری". از یک سو جامعه را میبندی و صداها را خاموش میکنی و از سوی دیگر، چون علاقه به بحث و آزاداندیشی داری –البته در چارجوبهای مطلوب، بر سر مسائل مطلوب و ترجیحا نائل به پاسخهای مطلوب-، به زور میکوشی جلسات "آزاداندیشی" ترتیب دهی و به نهاد نمایندگی "دستور" میدهی از این دست جلسات برگزار کند.
مثالها البته بسیار است؛ نگاه از بالا و دستوری همه جا نتایج و ثمرات خود را می رویاند، حتی در انتخاب واژگان برای مفاهیم: تولید علم، کانه خط تولید کارخانه راه اندازی میکنیم. یا علوم انسانی اسلامی. یا ...
بالاخره باید معلوم کرد دانشجویان و دانشگاهیان اعضای حزب پادگانی اند و افسران و سرهنگانی که به خاطر خطر خطیر جنگ باید انضباط و امنیت را رعایت کنند و تنها اوامر و دستورات فرمانده را رعایت کنند، یا این که شهروندان آزاد و مختار جامعه ای هستند که میتوانند هم در آن آزادانه بیاندیشند و هم آزادانه اندیشه های خود را بیان کنند، حتی اگر مخالف با اندیشه های بر حق من باشد.
فرق است میان نگاهی که به "رعیت" به شکل بردگانی مطیع و صغیر نگاه میکند که باید به ذهن ها و افکارشان جهت داد، با نگاهی که "شهروندان" را بالغ و آزاد و محق و مختار میداند و میخواهد. با تغییر نامها هم چیزی عوض نمیشود، مفاهیم همان مفاهیم است. تحمیل و جبر همان است، حتی اگر نام اش را عوض کنی و نام آزادی و اختیار بر آن بگذاری:
اين هم معنايش اين نيست كه دارد تحميل ميشود؛ نه، بالاخره يك فكر حق مطرح ميشود... در همه چيز همين جور است. دعوت بايد با زبان درست انجام بگيرد، اما جهت دعوت بايد مشخص باشد. معنى ندارد كه انسان جهت دعوت را آزاد بگذارد؛ اين موجب گمراهى مردم ميشود. مردم را بايد هدايت كرد. مگر نميگوئيد كه دولتها مسئول هدايت افكار مردم هستند؟
شنونده از خود میپرسد چه کسی گفته دولتها مسئول هدایت افکار مردم هستند؟
sdrsd@ ۲۲:۵۷ 0 comments
دیدار با افسران جوان (3): نخبگان خودی و نخبگان بی خودی
در ادامه سخنان، بحث خروج نخبگان پیش می آید. نکته جالب اینجا است که حتی نگرانی هایی که پیشتر در برخی قسمتهای نظام نسبت به خروج سرمایه نخبگان دیده می شد نیز در اینجا دیده نمیشود. گویی خیال ها راحت است و استغنا و بی نیازیِ کامل حس میشود. این نخبگان هستند که باید برگردند و اگر برنگردند تقصیر آنها و بی اعتقادی آن هاست. "ممکن است" مشکلات و نقائص و کاستیهایی هم باشد، اما دست کم عامل اصلی همان دلیل اولی، یعنی بی خودی بودن نخبگان خارجی است:
صحبتى هم راجع به دلائل خروج نخبگان شد. يكى از خانمها گفتند با نخبگانى كه تماس ميگيريم، ميگويند علت خروج ما اينهاست: مثلاً در داخل، آن كارى كه بايد ميشده، نشده؛ آن كارى كه نبايد ميشده، شده. من اين حرفها را رد نميكنم، ممكن است واقعاً همين اشكالات هم وارد باشد؛ اما آن نخبهاى كه در دورهى دانشجوئى و بعد از فارغالتحصيلى پا ميشود ميرود خارج، غالباً دلائلش اينها نيست؛ اينها بهانه است. آنجا كسانى هستند كه درِ باغ سبز نشان ميدهند، زمينههاى مساعد كارى را به رخ اين دانشجو ميكشند؛ اين دانشجو خيال ميكند كه حالا اگر برود آنجا، چنين و چنان خواهد شد. شايد هم واقعاً دستگاههاى دولتىاى هستند كه علاوه بر انگيزهى نياز به دانش و استعداد اين جوان، يك انگيزهى ديگر هم دارند و آن، مبارزهى با جمهورى اسلامى است؛ لذا روى اين سرمايهگذارى ميكنند، برميدارند ميبرندش آنجا. حالا آنهائى كه ميروند، بعضى البته موفق ميشوند، بعضى هم موفق نميشوند، سرشان به سنگ ميخورد، پشيمان هم ميشوند؛ از اين قبيل هم داريم. از آن طرف هم جوانهائى داريم كه بدون اينكه بحث فرار نخبگان باشد، براى درس خواندن خارج رفتهاند، مراتب علمىِ خيلى خوبى را هم گذراندهاند؛ اما ايمان و انگيزهى دينى و اسلامى و انگيزههاى سالم آنها، آنها را به داخل كشور كشانده. همهاش از اين طرف نيست كه دارند حركت ميكنند؛ از آن طرف هم جوانهائى كه براى تحصيل رفتهاند، دارند مىآيند. ما افرادى را مىشناسيم؛ بعضىشان نابغهاند، بعضىشان برجستهاند، بعضىشان نخبهاند؛ اينها مىآيند داخل، مشغول كار ميشوند؛ مشغول خدمت ميشوند. اينجور هم نيست كه شما فرض كنيد همهاش از اين طرف ميروند؛ نه، آنها هم مىآيند داخل، و امكاناتى هم وجود دارد و كارهائى هم انجام ميگيرد.
من این چهار چیز را از این پاراگراف میفهمم:
اولا خیلی راحت میشود قضاوت کرد و نسبت سوء داد به نخبگان، و دلیل خروج آنان را دلایل سوداندیشانه شخصی و انگیزه های پَست مادی -و احیانا لذت پرستانه- دانست؛ قضاوتی که در ابتدای همین دیدار، مقام معظم رهبری دانشجویان را از آن پرهیز داده بودند (نسبت به مسئولان دولتی). چرا؟ به این دلیل ساده که این نخبگان به هر قیمتی به پیش ما بر نمیگردند و برای ما کار نمیکنند. ایران و نظام اسلامی اش مرکز جهان است، و اگر کسی از این مرکز میگریزد باید در سلامت عقل و اخلاق او شک کرد، نه در کم کاری و اهمال ما. گویی آن که در مرکز جهان -یا ایمان- نشسته دیگر حتی تصور شک به خود را هم نمیتواند بکند.
ثانیا هدف دستگاه های علمی و آموزشی "بیگانه" از جذب این نخبگان "مبارزه با جمهوری اسلامی" است: تعمیمهای کلان و بی حساب، با چاشنی توهم و دشمن پنداری که عجین شود، معجونی میسازد که از دستگاه گسترده و ناهمگن آموزشی خارجی مرکز توطئه علیه نظام جمهوری اسلامی را بیرون میکشد.
ثالثا لحن کلام چنان است که گویا کسی خوشحال است از "سر به سنگ خوردن" و "پشیمان شدن" بعضی نخبگان، بعد از خروج شان. هر چند، متاسفانه یا خوشبختانه با اوضاع پیش آمده و پیش رونده در ایران، روز به روز نسبت این ناامیدی ها و سر به سنگ خوردن ها به امید یافتن ها و موفقیت ها در حال کاستی است (چون بالاخره هیچی هم باز از منفی بیشتر است)، اما خوشحال شدن از "سر به سنگ خوردن" و "پشیمانی" فرزندان ایران هم گمان نکنم بیانگر چیزی بیشتر از کینه و لجاجت باشد و در شأن مسئولان بزرگوار مملکتی.
رابعا از پدیده ی نزدیک بینی مسئولان حکومتی نباید غافل شد ( و این نکته ای است که پیشتر از این باید گفته میشد و حالا به این بهانه مجال اش فراهم آمد). این واقعیتی است که این مسئولان دور و بر خود را میبینند و از روی آن تعمیم میدهند و قضاوت میکنند. و این هم واقعیتی است که تعدادی از نخبگان و تیزهوشان و نوابغ، در حلقه اصلی اطراف ایشان هستند؛ برخی شان از دوستان نزدیک خودمان. حالا برخی به قول رهبری ایمان و اعتقاد و "انگیزه اسلامی" دارند، برخی هم با سازوکارهای مختلف نخبه کِشی -از قبیل بنیاد نخبگان، وعده و وعیدهای مالی و مقامی، ...- اطراف کانون قدرت جمع شده اند.
نکته اینجاست که این تعداد اندک نخبگان نه تنها چشم مسئولان را بر خیل عظیم سرمایه هایی که روزانه از دست میروند میبندد، که نیاز آنها را نیز به نخبگانی چنان بی خودی مرتفع میکند. فراموش نباید کرد که موتور اصلی گردش کاری مملکت نفت و عوام فریبی است نه نیروی انسانی کارآ و متخصص؛ هر چند شعار توجه به دانش و تولید علمی و اقتصاد دانش-پایه و ... داده شود. اینها تنها روبنای ذهنی "نظام" است، برای این که تصویر دلخواه خود را از واقعیت عینی زیربنایی بسازد. و برای این منظور هم چند نفری نخبه-دکور در ویترین نظام و پیش چشم مسئولین کفایت میکند. ماشین بزرگ دولتی-نظامی، که اداره بخش عمده اقتصاد و البته سیاست کشور را در دست دارد، نیازی به "بدنه" تحصیل کرده و نخبه ندارد؛ چند نفری متخصص و نخبه در سکان هدایت برای اش کافی است. چرا که "مبتنی بر" نیروی ذهنی و تخصصی نیست، بلکه تنها این نیروی تخصصی و تکنیکی و علمی و نخبگی را برای هدایت بهتر ماشینی میخواهد که با وجود سوخت نفت و تسلیحات نظامی و ماشین پروپاگاندا، مدتی است چرخهای اش در مشکلات روزافزون داخلی و خارجی گیر کرده است.
sdrsd@ ۱۸:۳۷ 0 comments
دیدار با افسران جوان (2): مواضع صریح رهبری و فتوای واجب القتلی
در فرازی دیگر از این سخنان، نوبت قسمتی رسیده که بعضی از آن عتاب به سخنان سردار مشفق را فهمیده اند، یعنی خصوصی نبودن حرف های رهبری و اعلام شدن اش از تریبون های رسمی:
... يك سؤالى هم در خلال صحبت بود، من اين را گاهى بيرون هم شنفتهام. ميگويند آيا ما هم بايد مثل رهبرى موضع بگيريم يا نه؟ خوب، رهبرى يك تكليفى دارد، ما يك تكليف ديگر داريم. ببينيد، نبادا كسى تصور كند كه رهبرى يك نظرى دارد كه برخلاف آنچه كه به عنوان نظر رسمى مطرح ميشود، در خفا به بعضى از خواص و خلّصين، آن نظر را منتقل ميكند كه اجراء كنند؛ مطلقاً چنين چيزى نيست. اگر كسى چنين تصور كند، تصور خطائى است؛ اگر نسبت بدهد، گناه كبيرهاى انجام داده. نظرات و مواضع رهبرى همينى است كه صريحاً اعلام ميشود؛ همينى است كه من صريحاً اعلام ميكنم.
اولا به نظر من این خطاب فراتر از فرد خاصی است، و تکرار مضمون قدیمی ای است که مقام معظم رهبری خطاب به گروه های تندرویی داشته و دارند که به نظر ایشان جلوتر از ایشان حرکت می کنند، با این توجیه که همه چیز را رهبری نمی تواند بگوید. ثانیا به نظر من، مهمتر از این قسمت اول ادامه ی این فراز از سخنان ایشان است، که بلافاصله به عنوان توضیح به آن اضافه می شود:
چند سال قبل كه يك قتلى اتفاق افتاده بود و دشمنان جنجال كردند، تبليغات كردند و گفتند اينها فتوا داشتند، دستور داشتند، و ميخواستند يك جورى پاى رهبرى را ميان بكشند، توى نماز جمعه گفتم: اگر من يك وقتى اعتقاد پيدا كنم كه يك نفرى واجبالقتل است، اين را توى نماز جمعه علنى خواهم گفت. (تکبیر حضار) نه جايز است، نه شايسته است كه مواضع ديگرى غير از آنچه كه رهبرى به صورت علنى و صريح به عنوان مواضع خودش اعلام ميكند، وجود داشته باشد؛ نه، همينى است كه دارم ميگويم...
پیشنهاد من این است که این قسمت به خصوص شنیده شود، تا لحن کلام موقع ادای "یک قتلی" شنیده شود (کانه از دعوایی خیابانی یا نزاعی مالی سخن در میان است، که در آن میان "یکی" هم چاقویی خورده است)، و نیز لحن حقانی کلام برای صدور فتوای واجب القتلی در صورت نیاز و اعتقاد حس شود. بالاخره این گونه لحن ها حکایت از امور خودآگاه یا ناخودآگاه بسیاری در ذهن و ضمیر انسان ها دارد.
sdrsd@ ۱۷:۵۳ 0 comments
دیدار با افسران جوان (1): وحدت و خلوص، اصول و ولایت
خب، شاهد از غیب رسید. از دیروز که سخنان مقام معظم رهبری را در جمع "تشکل های دانشجویی" شنیدم، منتظر بودم که متن سخنان را دفتر نشر آثار بگذارد، که قسمت هایی اش را اینجا بیاورم.
صحبت هایی که باز با استعاره های نظامی و تکرار تمثیل ها و تشبیه های قدیمی آغاز میشود:
از اين تعبير «افسران جوان» هم كه تكرار كرديد و من از بن دندان به آن اعتقاد دارم، خيلى لذت بردم. انشاءاللَّه كه امروز بيانات اين جوانهاى عزيز، تشخص و تعينِ همين افسر جوان را در مقابل چشم بندهى حقير و ديگر بينندگان مجسم كند...
اختلاف نظر فاجعه كه نيست. اين اختلاف نظر چه عيب دارد؟ يك وقت بحث سر اين است كه اين شليك را به طرف دشمن بكنيم يا نكنيم؛ اينجا بله، اختلاف نظر مشكل درست ميكند. اما يك وقت قضيه اينجورى نيست؛ در مسائلِ نظرى است، مسائل دامنهدار اجتماعى است؛ اين اختلاف نظرها به نظر من شوقانگيز است...
و در ادامه باز بحث "جذب حداکثری و مراعات حال ضعیف الایمان ها" تکرار می شود، و بحث "وحدت یا خلوص" پیش می آید. البته با این تفاوت که این جا مقایسه ای هم اضافه می شود: این که کار خالص سازی در این جامعه سخت تر از جامعه نبوی است؛ یعنی مشابه سازی های تاریخی و دینی یک قدم فراتر هم می رود. این مقایسه البته برای من مقایسه ای جدید نیست: مقام معظم رهبری پیشتر در مقایسه اجتماع مومنین در مثلا نمازهای عید فطر هم مقایسه مشابهی را به کار برده بودند، مقایسه ای که لابد دلالت های بیشتر تلویحی و یا تصریحی، خودآگاه یا ناخودآگاهی هم در پشت خود دارد:
يك سؤال ديگر اين است كه بعضىها ميگويند وحدت، بعضىها ميگويند خلوص؛ شما چه ميگوئيد؟ من ميگويم هر دو. خلوص كه شما مطرح ميكنيد - كه ما بايست از فرصت استفاده كنيم و حالا كه غربال شد، يك عدهاى را كه ناخالصى دارند، از دائره خارج كنيم - چيزى نيست كه با دعوا و كشمكش و گريبان اين و آن را گرفتن و با حركت تند و فشارآلود به وجود بيايد؛ خلوص در يك مجموعه كه اينجورى حاصل نميشود؛ ما به اين، مأمور هم نيستيم. در صدر اسلام، خوب، با پيغمبر اكرم يك عده بودند؛ سلمان بود، اباذر بود، ابىّبنكعب بود، عمار بود، كى بود، كى بود؛ اينها درجهى اول و خالصترينها بودند؛ عدهاى ديگر از اينها يك مقدارى متوسطتر بودند؛ يك عدهاى بودند كه گاهى اوقات پيغمبر حتّى به اينها تشر هم ميزد. اگر فرض كنيد پيغمبر در همان جامعهى چند هزار نفرى - كه كار خالصسازى خيلى آسانتر بود از يك جامعهى هفتاد ميليونى كشور ما - ميخواست خالصسازى كند، چه كار ميكرد؟ چى برايش ميماند؟ آن كه يك گناهى كرده، بايد ميرفت؛ آن كه يك تشرى شنفته، بايد ميرفت؛ آن كه در يك وقتى كه نبايد از پيغمبر اجازهى مرخصى بگيرد، اجازهى مرخصى گرفته، بايد ميرفت؛ آن كه زكاتش را يك خرده دير داده، بايد ميرفت؛ خوب، كسى نميماند. امروز هم همين جور است. اينجورى نيست كه شما بيائيد افراد ضعافالايمان را از دائره خارج كنيد، به بهانهى اينكه ميخواهيم خالص كنيم؛ نه، شما هرچه ميتوانيد، دائرهى خلّصين را توسعه بدهيد...
اما این وحدت بر چه مبنایی است؟ آیا این همان وحدتی است که برخی نشان باز شدن دایره دوستان و نرمش و مدارا را از آن فهمیده اند؟ چنان که مقام معظم رهبری می گوید، این وحدت باید بر مبنای "اصول" باشد، اما این "اصول" چیست؟ ظاهرا چیزی است از جنس ولایت بین مؤمنین، که البته نسبت اش با ولایت "بر" مؤمنین چندان شکافته نمی شود:
وحدت هم كه ما گفتيم - كه بعد سؤالات ديگرى هم در اين زمينه شده - منظور من اتحاد بر مبناى اصول است. بنابراين وحدت با كيست؟ با آن كسى كه اين اصول را قبول دارد. به همان اندازهاى كه اصول را قبول دارند، به همان اندازه ما با هم مرتبط و متصليم؛ اين ميشود ولايت بين مؤمنين. آن كسى كه اصول را قبول ندارد، نشان ميدهد كه اصول را قبول ندارد يا تصريح ميكند كه اصول را قبول ندارد، او قهراً از اين دائره خارج است. بنابراين با اين تفصيل و توضيحى كه عرض شد، هم طرفدار وحدتيم، هم طرفدار خلوصيم.
در واقع یعنی همان چیزی که نمایندگان و مسئولان "ولایی" هم بارها پیش از این تکرار کرده اند: وحدت زیر خیمه ولایت.
sdrsd@ ۱۷:۳۶ 0 comments
یکشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۹
جذب حداکثری و مراعات ضعفا
گویا آن روزها آن قدر گرم بودیم که معنای واقعی و غیرگرم خیلی چیزها را نمی فهمیدیم. بعضی وقت ها که فیلم یا عکس یا نوشته ای از آن روزها می بینم یا یاد صحنه ای و خاطره ای و حرفی می افتم، و حسی در خود می یابم متفاوت از حس آن روزها -روزهایی که چیزها در برابر داغی و شلوغی اوضاع جور دیگری به چشم می آمدند- این را می فهمم.
*
هنوز هم گه گاه به این فکر میکنم که چه طور کسی می تواند در اختلاف ها، آن قدر رأی و نظر خود را حق بداند که آن را بدون توضیح بیشتر مبنای استدلال قرار دهد، و از کسی در برابر کسی دیگر، در ملا عام و در مقابل گوش ها و چشم های دیگران با این استدلال (ارجاع به خود) حمایت کند، و این ارجاع به خود و نظر خود را در میانه ی این هنگامه اصلا بد یا مخالف انصاف یا تواضع نداند. این اعتماد به نفس و خود حق پنداری از کجا می آید؟ چه چیزی باعث میشود آدم ها نه تنها باور کنند فصل الخطاب و ملاک حق و باطل اند، بلکه آن را خیلی راحت جار هم بزنند و اعتقاد به آن را هم خیلی بدیهی از همه بخواهند؟ آن موقع می گفتم طبیعی است و بدتر از آن هم طبیعی است، امروز اما نمی فهمم و به نظرم عجیب تر می آید.
*
بار آخری که یاد این ماجرا افتادم، وقتی بود که داشتم این سخنان مقام معظم رهبری را در دیدار با کارگزاران نظام اسلامی می خواندم، و به قسمتی از آن رسیدم که لحن و محتوای آن باز یادآور همان ماجرا بود:
«ما عرض كرديم جذب حداكثرى، دفع حداقلى. البته معيار و ميزان، اصول و ارزشهاست. انسانها از لحاظ ايمان در يك حد نيستند. ما در بين خودمان آدمهائى داريم ضعيفالايمان، آدمهائى داريم كه ايمانشان قوىتر است. بايد راه بيائيم. نميشود ضعيفالايمان را دفع كرد، نميشود فقط به كسانى چشم دوخت كه قوىالايمانند؛ نه، ضعفا را هم بايد در نظر داشت. كسانى كه خودشان را قوى ميدانند، آن كسانى را كه ضعيف ميدانند، ملاحظه كنند، مراعات كنند، دفع نكنند. آن كسانى كه جزو مجموعه هستند، ليكن بر اثر اشتباه و غفلت كنار افتادند، جدا افتادند، اينها را به خود بياورند؛ اينها را نصيحت كنند، دلالت كنند، راه را به آنها نشان بدهند، آنها را برگردانند. اينها مسائل اساسى است.»
و تعجب کردم که باز چه طور دوستانی بدون توجه به لحن و محتوای ثابت و از موضع بالای سخنان، فقط از عنوانی که برای سخنان گذاشته شده دعوت به وحدت و تمایل به نرمش را فهمیده اند و خوش باورانه از تغییر می گویند. به همین خاطر به نظرم خوب است اگر حال و وقت گوش دادن به تمام سخنرانی را ندارند، دست کم این قسمت اش را گوش کنند. گوش کنند و نه فقط بخوانند، از آن جا که لحن هم در ارتباط محاوره ای واجد و منتقل کننده معنا است؛ گاهی، و برای برخی، حتی بیشتر از محتوای گزاره ای کلام شان.
sdrsd@ ۰۵:۰۱ 0 comments
صدامها و فرعونها
به مناسبت سالروز آزادی اسرا، سایت نشر آثار مقام معظم رهبری قسمتی از سخنان مرتبط ایشان را گذاشته بود؛ قسمتی از سخنان ایشان در دیدار سال پیش، با سپاه حفاظت ولی امر. داشتم آنها را می خواندم، که به این قسمت رسیدم. توصیف روان شناسانه ی آن درباره خصوصیات اخلاق صدامی و فرعونی و مقاومتی که در برابر کوتاه آمدن دارند، چون متوهمانه و خود کم بینانه فکر میکنند با این کار خود را کوچک می کنند و از مواضع خود کوتاه می آیند و این کار در شأن آن ها نیست، به نظرم جالب و دقیق، و قابل نقل آمد:
«... صدام اينجورى بود ديگر؛ آدم بدقلق، بداخلاق، خبيث، موذى، هر وقت احساس قدرت كند، حتماً قدرتنمائىاى از خودش نشان بدهد؛ اينجور آدمى بود؛ صدام طبيعتش خيلى طبيعت پستِ دنىاى بود. آدمهاى پست و دنى هرجا احساس قدرت بكنند، آنچنان منتفخ ميشوند كه با آنها اصلاً نميشود هيچ مبادله كرد؛ هيچ. آن وقتى كه احساس ضعف ميكنند، در مقابل يك قويترى قرار ميگيرند، از مورچه خاكسارتر ميشوند! ...»
sdrsd@ ۰۴:۲۴ 0 comments
شنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۹
کوچ
کوچک(تر) که بودم، در درسها که از ییلاق و قشلاق میخواندیم، همیشه گنگ و متعجب بودم و درست متوجه نمیشدم. میگفتند عشایر در فصلهای گرم به مناطق سرد میروند و سرد که میشود، باز کوچ میکنند و منزل عوض میکنند و به جاهای گرم میروند.
همیشه –حتی اگر نمیتوانستم عمومی اش کنم و سئوال ام را بلند بپرسم- (مثل باقی بدفهمیهایی که دیگران بدیهی و ساده شان مییافتند، و من از فرط پیچیدگی نمیفهمیدشان و ترجیح میدادم خنگی ام را برای خودم و ذهن ام نگه دارم)، در دل ام و ذهن ام از خودم میپرسیدم: خب، چرا یک جا نمیمانند و مدام جا عوض میکنند؟ اگر قرار است در فصل سرما بروند جایی که گرم است و در روزگار گرما سردی بگزینند، چرا رنج جابجایی و بی منزلی میکشند و همان جای سرد یا گرم خودشان نمیمانند؟
*
این روزها ماجرای کوچ مشابهی باز ذهن ساده ام را میآزارد.
با این که میفهمم اش، بل زندگی اش میکنم، باز آن پیچیدگی -یا سادگی- کودکانه در ذهن ام حل نشده است: آدمها از جایی که ناامن اند و آزاد نیستند و رفاه ندارند، به جایی میکوچند که امنتر و آزادتر و مرفهتر است؛ و درمنزل جدید، که غریب است و دور است و ریشه ندارند و بیگانه اند، حسرت بازگشت به جایی را میخورند که غربتی و آواره و بی ربط و بی ریشه و ویلان و پادرهوا نیستند.
خب چرا همان جایی که هستند نمیمانند؟
sdrsd@ ۱۹:۰۰ 4 comments
وسوسه روایت شخصی
در دنیای واقعی، نویسنده مواقع زیادی است که مغلوب میشود. گاهی فرودست است و مغلوب میشود، گاهی حاشیه ای است و از غلبه در متن محروم می ماند. گاهی مغلوب شدن فیزیکی تر است و مثلا کتک میخورد یا مطرود میشود، گاهی ذهنی تر است و مثلا در گفتگو کم می آورد و به خیال خود به اندازه کافی خوب ظاهر نمیشود.
ضعف و محرومیت از قدرت واقعی گاهی فرد را وا میدارد تا دنیای شخصی بی معارض خود را به عنوان عرصه خصوصی قدرت اش بیافریند. جایی که سخنگوی واحد است و در روایت شخصی دنیا، آن طور که خود می بیند، قادر مطلق است. جایی که می تواند هر چه بد شنیده و بد فهمیده شده است، یا اصلا فهمیده و شنیده نشده است، را با خیال راحت برای گوش های خیالی ای که خوب می شنوند و خوب می فهمند جبران کند. بسیار اند کسانی که بد میگویند و خوب مینویسند، چنان که گویا انرژی فشرده عقده های کلام شان نیروبخش جریان گرم قلم شان است.
از این نظر، روایت شخصی ظرفیت زیادی دارد برای آن که یک طرفه –و لاجرم راضی- به قاضی روی. بدون تصویر کردن متوازن و منصفانه نیروها و وقایع حقیقی ای که در عالم واقعی وجود دارد، متن بازآفرینی ذهنی و تصنعی ای است از کشمکشی که پیشتر بیرونِ متن مغلوبه شده است. به علاوه مقادیری پیرایش و آرایش خیال ورزانه و کارتونی، که در تحلیل نهایی تنها سیمای غیربهداشتی و دوست نداشتنی، و پرتضاد و تناقض واقعیت بیرونی را به نفع یک تصویر ایدئال شخصی مصادره میکند. وسوسه –و البته فریب- روایت شخصی گاهی از خواست همین تصویر کارتونیزه و ایدئالیزه و البته شخصی و خودمحور می آید، تصویری که عرصه توامان کمال خواهی و قدرت طلبی "من" باشد.
این بصیرت سقراطی درست است که نوشته جان ندارد، چون در برابر سئوالی که به آن جهت و جریان بدهد بی پاسخ و بی واکنش است، اما بخشی از بی جانی متن نیز محصول غیبت صداهای مختلفی است که در تکثر و تنازع واقعی شان به زندگی و گفتگوی واقعی جان می دهند. تلاش برای گفتگویی کردن متن، چه به شکل صوری و قالبی (گفتم، گفتا/ ان قلت، اقول/ ...) و چه به شکل معنایی و محتوایی (و با تلاش برای بازنمایی صداها و استدلالهای مختلف)، گر چه راهی است برای اصلاحِ مشکلِ غلبه خواهی و قدرت نمایی اول شخص، اما باز هم بسیار مستعد آن است که تنها ژستی دموکراتیک باشد برای تحمیل قابل قبول تر رایی که پیشتر نویسنده –سلطان مجازی امپراتوری متن– آن را انتخاب کرده است. به هر حال، گفتگوهای سقراطی نیز دست آخر به نتیجه مطلوب سقراط –یا افلاطون- می رسند، بیش از آن که جستجویی باز و در لحظه برای یافتن مسیر واقعی سیر وقایع باشند.
sdrsd@ ۰۵:۵۰ 1 comments
دوشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۹
مي روم وز سر حسرت به قفا مينگرم
مي روم وز سر حسرت به قفا مينگرم
خبر از پاي ندارم كه زمين ميسپرم
ميروم بي دل و بي يار و يقين ميدانم
كه من بي دل بييار نه مرد سفرم
خاك من زنده به تاثير هواي لب تست
سازگاري نكند آب و هواي دگرم
پاي ميپيچم و چون پاي دلم ميپيچد
بار ميبندم و از بار فرو بسته ترم
چه كنم دست ندارم به گريبان اجل
تا به تن در زَغَمت پيرهن جان بدرم
...هر نوردي كه ز طومار غمم باز كني
حرفها بيني آلوده به خون جگرم
ني مپندار كه حرفي به زبان آرم اگر
تا به سينه چو قلم باز شكافند سرم
به هواي سر زلف تو در آويخته بود
از سر شاخ زبان برگ سخنهاي ترم
گر سخن گويم من بعد شكايت باشد
ور شكايت كنم از دست تو پيش كه برم
خار سوداي تو آويخته در دامن دل
ننگم آيد كه به اطراف گلستان گذرم
گرچه در كلبه خلوت بودم نور حضور
هم سفر به كه نماندست مجال حضرم
...گر به دوري سفر از تو جدا خواهم ماند
شرم بادم كه همان سعدي كوته نظرم
به قدم رفتم و ناچار به سر باز آيم
گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم
...از قفا سير نگشتم من بدبخت هنوز
ميروم وز سر حسرت به قفا مينگرم...
sdrsd@ ۱۴:۲۸ 8 comments
دوشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۹
چيزهاي زيادي فاصله مي اندازد ميان ما و ديگران. ميان رنج ما و رنج ديگران. ميان رنج بردن مان از رنج ديگران.
اولي و ساده ترين اش بي خبري. بي خبري اي كه گاه از ضعف رسانه و فقدان ارتباطات است، گاه از بي ميلي و كاهلي خود ما به دانستن يا بي اهميت دانستن موضوع.
بعد از اين حجاب ساده اطلاعاتي، حجاب معرفتي: ممكن است از چيزي خبر داشته باشي، اما نداني دقيقا به چه مي ماند. خبر زلزله اي بزرگ و آمار و تلفات و رنج و سختي هاي اش تا وقتي تجربه نشده باشد، چيزي جز اصواتي بي حس و بي معنا نيست. حجاب معرفتي وقتي كمتر مي شود كه تصوري ملموس از آن چه كه از آن خبردار مي شوي، داشته باشي. خبر باطوم و اشك آور و زندان و شكنجه وقتي بي حجاب تر مي شود كه هول باطوم خوردن و سوزش اشك آور را چشيده باشي.
بعد از آن، حجاب ها و فاصله هايي ديگر: حجاب هايي روان شناختي يا اخلاقي. حجاب ها و فاصله هايي كه همچون مانعي سد راه هم حسي مي شوند، و اگر غرور و بي حسي نياورد و به خنده و تمسخري نينجامد، دست بالا سر تكان دادن و افسوس خوردني مي آورد كه به “بيچاره” گفتني ختم مي شود. اين حجاب ها و فاصله ها، چه بر سر راه اخلاق و انسان دوستي باشند، و چه پوشاننده ترس و ضعف و ناامني، همگي از يك جنس اند: از جنس اطمينان ها و ثبات هايي كه خطر فروريختن ملموس را، كه اكنون در ديگري مي بينيم، دور و بعيد جلوه مي دهد. حجاب ها و فاصله ها، امن و اطمينان ها، و حفظ و ثبات هايي از جنس حب نفس، حفظ مال و درآمد، مقام و موقعيت پرستي، خانواده دوستي، ...
اين حفظ و ثباتها محافظه كاري اي مي آورد كه گذر اخلاقي يا روان شناختي از خود به ديگري را سخت مي كند: اگر به وجود اخلاق براي انسان باور داشته باشي، اين حجاب ها و ثبات ها مانع راه اخلاق ورزي آدمي است (چرا كه مانع آن است كه با ديگري چنان رفتار كني كه گويي تو هم در وضع اويي، و چنان با او هم حسي كني كه اگر جاي او بودي دوست داشتي ديگري با تو هم حسي مي كرد)؛ و اگر نيچه وار، اخلاق را روبنايي براي واقعيت هاي بنيادي تر و “واقعي” تر روان شناختي، مثل ميل به راحت و قوت و صحت و صيانت نفس و بيش خواهي و خود مداري و ... بداني، و اخلاق را تنها زاييده ترس از محكوم شدن و در مقام “بيچارگان” افتادن بداني، اين حجاب ها و ثبات ها مانعي هستند در راه آن كه ترس ملموسي را كه ممكن است دامن تو را هم بگيرد نزديك و محتمل بداني.
*
مي گويند حساسيت مردم به جان انسان ها بيشتر از قبل شده است. وقايع دردناكي كه پيشتر ممكن بود حسي درخور نيانگيزد، حالا مورد توجه و هم دردي و واكنش بيشتر است. اميدوار ام همين طور باشد.
بالاخره در يك سال اخير آدم ها بيشتر درگير شده اند و حالا بيشتر خبر مي خوانند و به مسائل حوزه سياسي و اجتماعي حساستر شده اند. از آن مهمتر، رنج ها و موقعيت ها براي شان ملموس تر شده است. از آن مهمتر، استبعادها كمتر شده و تعداد بيشتري هستند كه خود را مي توانند جاي ديگريِ در بند و درد تصور كنند؛ چه اين تصور اخلاقيات شان را تحريك كند، چه موجب ترس و ناامني شود.
*
اما كسان ديگري هم هستند كه بايد از خود به ديگري، و ديگران، و رنج هاي شان، گذر كنند.
آن ها از نظر اطلاعاتي و معرفتي مشكلي ندارند: خبرها را مدت ها است كه دارند، بل مي سازند؛ اخباري كه از همه بيشتر براي آنها ملموس و معرفت زا است. آنها با اخلاقيات و انسانيت و وجدان و انصاف و ديگرخواهي و نوع دوستي و اين جور مفاهيم انتزاعي هم كاري ندارند، و به همين خاطر، گذارشان از خود حاكم به ديگري محكوم تنها از سر ترس ملموس و عيني و شخصي ممكن است. ترسي كه شايد هيچ وقت به اندازه امروز به آن ها نزديك نبوده است، و شايد از همين رو، منطقي باشد به فكر بياندازدشان تا قدري در ثبات محافظت ها و امنيت هايي كه براي خود در حفظ جان و جاه و قدرت و ثروت ساخته اند، ترديد كنند.
بالاخره احتياط شرط عقل است، و دفع خطر احتمالي واجب. به خصوص كه ميراث دار سنتي هستند كه مبلغ خوف و رجا است، و احتمال وقوع عذاب را –به خصوص براي ظالمان- همواره باز و ممكن مي دارد (“آيا ايمن اند از عذابي كه شب بر سرشان آيند وقتي خواب اند؟ يا روز بر سرشان آيد وقتي مشغول بازي اند؟ آيا از مكر خدا ايمن شدند، كه از مكر خدا جز زيانكاران ايمن نمي شوند.”)
بالاخره آنها خود بهتر مي دانند، گناه و ظلم زياد شده است، و خطر زلزله در پايتخت جدي است. شايد خواب ها راست باشد.
sdrsd@ ۱۷:۴۳ 2 comments
یکشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۹
... من يك بار به ميرزااسدالله [استادم] گفتم كه اگر حرفهايش را درست فهميده باشم، جهنم چيزي نيست جز يك كابوس ابدي. او در جوابم لبخندي زد و گفت كه منظورش را درست دريافته ام.
ادوارد براون، يك سال در ميان ايرانيان، ص. 170
sdrsd@ ۰۸:۵۴ 3 comments
اشتراک در:
نظرات (Atom)