شنبه، دی ۰۹، ۱۳۹۱

My heart is filled with light

به دوستم داشتم می گفتم اون شبی٬ که من هرچند سال هم عمر کنم و هر چقدر هم چیز جالب ببینم و بخونم و بدونم و تجربه کنم٬ آخر سرش برام ارزشمندترین ها٬ یادم موندنی ها و لذت بخش ترین ها لحظه های قشنگ عاطفی-انسانی ئن. اون هان که دلم می خواد یادم بمونن اگه همه چیز دیگه از یادم بره و اون لحظه هان که دلم می خواد با آدم ها و آدم های عزیز زندگیم قسمت کنم که لذتش رو ببرن. توی این مجموعه مستندی که گیتا بهم داده که خدای وی را نعمت و رحمت بخشاید٬ یه تیکه ای هست در مورد مردم یه نقطه دورافتاده تو هیمالیا که به خاطر نزدیکی به خورشید و یو وی زیاد و نداشتن ابزار محافظ چشم٬ زود و زیاد نابینا می شن. اونقدر که براشون یه بخش عادی از زندگیه٬ کور شدن٬ مثل بچه دار شدن و نوه دار شدن و پیر شدن و مردن. بعد یه دکتری یه جایی اون نزدیکیها یه کلینیک خیریه سیار درست کرده. مردم روی کول فامیل و دوست شون می آن اونجا و دکتره چشمشون رو عمل می کنه و یه روز می مونن اونجا تا دکتر پانسمان چشمشون رو باز کنه. و بعد می بینن. دکتر به پیرزنه می گه دماغم رو می بینی؟ لطفن دماغمو لمس کن. بعد گونه م رو. Do it nice and gentle.. How does it feel? It feels good, Sir.  بعد جشن می گیرن. اون هایی که تا چند ساعت پیش نمی دیدن و الان می بینن با خوشحالی می رقصن اون وسط. بعد پیرزنه می خواد بره خونه ش. دیگه لازم نیست روی کول کسی بره. راه می ره و می ره طرف خونه ش و می گه حالا همه ی مشکلاتم حل شدن. قلبم پر از نور شده٬ روشن شده. 

و دل من هم روشن می شه. یه چیز گرم شاد روشن سیالی هی توش غنج می ره. کلکسیون جمع می کنم. کلکسیون لحظه هایی که نگه دارم یه گوشه دلم و هر وقت خیلی غم خوردم و دنیا خیلی تنگ و تاریک شد در گوشه ی دلم رو باز کنم و یه پیرزن بی دندون پابرهنه با خوشحالی وسط یه حلقه برقصه و صورتش برق بزنه و چشماش برق بزنه و بگه دلم روشن شده و دل من هم روشن بشه.