۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۸, یکشنبه

دم غروب خنک و زیر صدای پرنده‌ها

هفته‌ی پیش دم غروب با الهام قدم می‌زدیم و بچه آرام توی کالسکه خوابش برده بود. می‌گفتم یک روزی می‌رسد که من و تو دیگر نباشیم و چه رنج‌ها و شادی‌ها که امید تنهایی تجربه کند و چه قصه‌ها که بسازد. شاید روزی پیر شود و یاد ما بیفتد و یادش بخیری بگوید و نداند که سال‌ها پیش وقتی آرام خوابیده بود، دم غروب خنک این کوچه‌ها و زیر صدای پرنده‌ها آن روزش را تصور کرده‌ایم. دل‌مان برایش تنگ شد و اشکی آمد و رفت. ای‌کاش که دعا و آرزو و مهر ما را آن روز هم ببیند. دم غروب خنک و زیر صدای پرنده‌ها.

چند روز بعد، این لالایی آذربایجانی را دیدیم که انگار همان روایت ما بود.


۱۳۹۶ شهریور ۹, پنجشنبه

پانزده سال پیش، فرهاد مهراد

واقعا پانزده سال گذشته از مرگ فرهاد مهراد؟ 

پیش‌دانشگاهی بودیم، صبح قبل از شروع کلاس فیزیک، امید آلادینی غمگین آمد که «خبر را شنیدی؟ دیشب بی‌بی‌سی گفت». نشنیده بودم. خبر بیماری فرهاد و سفرش به فرانسه را شنیده بودیم اما. تنها حدسی که از خبر داشتم، مربوط بودنش به فرهاد بود. با امید به اینکه اشتباه باشد حدسم پرسیدم «فوت کرد؟». با سر تایید کرد.

هجده سالگی سنی است که فهرست آرزوها و کارهایی که باید انجام داد در زندگی، تر و تازه و دست نخورده است معمولا. تجربه‌ی اجرای زنده‌ی فرهاد یکی از گزینه‌های همان فهرست بود و اولین آن‌ها که ناخواسته خط خورد. بعد‌ها فهمیدم این آرزوی بی سرانجام خیلی‌های دیگر هم بوده. در مدرسه، ما طرفداران صدا و ترانه‌های فرهاد اقلیتی ضعیف بین عشاق ابی و سیاوش قمیشی بودیم. بعد از مرگش بود که تازه وسعت طرفدارانش را کشف کردم. علاقه به صدا و موسیقی فرهاد، بهانه یافتن یک هویت جمعی شد. هنوز که هنوز است، از سلایق مشترک آدم‌ها و رفقای نزدیک، یکی‌اش همین صدای فرهاد است.

پس ذهنم آن روزها، همیشه «همین چند سال پیش» بود نه که پانزده سال پیش. ضمیمه همشهری را محمد قوچانی در می‌آورد. ویژه‌نامه‌‌ای برای فرهاد منتشر کردند. تیترش؟ «تهران یکی از نمادهایش را از دست داد». واقعا پانزده سال گذشته؟

۱۳۹۶ مرداد ۳, سه‌شنبه

چند خطی در مورد پخش عکس‌های آزاده نامداری

تغییرات و بالا و پایین شدن‌های همه‌ی این سال‌های خودم را هم که بگذارم کنار، باز موارد زیادی بین دوستان و اطرافیانم می‌شناسم که دچار دگردیسی‌های فکری و اعتقادی شده‌اند. هیچ‌کدام از این دگردیسی‌ها اما به صورت ضربتی و ناگهانی نبوده. تغییر، زمان می‌خواهد برای جاگیر شدن. دوست سابقا محجه‌ای دارم که مدت‌ها درگیر مسئله‌ی حجاب بود. درگیری ذهنی‌ و نظری‌اش با ماجرا یک طرف قضیه بود، جرات تغییر عملی پیدا کردن قسمت دیگر که به صورت تدریجی به دست آمد. تا مدت‌ها، فقط در جمع خیلی محدود دوستان نزدیکش حجاب را بر می‌داشت، یا زمانی که در شهر غریبه‌ای بود، جایی که خیالش راحت بود کسی نمی‌شناسدش. نگرانی و ترس اصلی‌اش، قضاوت شدن بود. دوست دیگری دارم که از یک خاستگاه کاملا سکولار و غیرمتشرع، دلبسته‌ی اسلام شده بود. تا مدت‌ها، به سختی و به صورت پنهانی نمازهایش را می‌خواند، نیمه شب آرام آرام سراغ یخچال می‌رفت که سحری مختصری برای روزه گرفتن داشته باشد. اینجا هم، نگرانی و ترس اصلی‌، قضاوت شدن بود، آن‌هم قبل از رسیدن به خودآگاهی.

این روزها فکرم درگیر این ماجراست که من و خیلی از دوستانم، آن‌قدری خوش شانس بودیم که محیط اطراف به ما فرصت مزه کردن و شهود تدریجی پیدا کردن نسبت به تغییرات‌مان را بدهد. خیلی از آن‌چه که رها کرده‌ایم یا بر گرفته‌ایم، نقش‌های هویتی دارند. واکنش سخت محیط پیرامونی، سخت می‌کند این مزه مزه کردن و پیدا کردن شناخت نسبت به خود را. گاهی، امکان تجربه کردن را به کل از بین می‌برد.

در برابر تناقض‌های ظاهری مردم، سعی می‌کنم قسمت قضاوت‌گر ذهنم را خاموش کنم و در عوض به رواداری بهای بیشتری بدهم. چادری بی حجاب در جمع‌های دیگر، الکلی نمازخوان، مذهبی رقاص، ارزشی دل در گروی دیگری غیر مذهبی دار و نمونه‌های بی‌شمار دیگر، همه تا جایی که آسیبی به دیگران نزنند، امکان زیست‌های متفاوت و گوناگونند. هر کدام می‌توانند جایی در میانه‌ی دگردیسی باشند، یا که حتی رسیده به جوابی نسبتا پایدار به سوال‌های درونی و بیرونی‌شان. به قول معروف، ما که باشیم که قضاوت‌شان کنیم؟

همه این‌حرف‌ها چندتا تبصره و استثنا می‌خورند برایم. یکی‌اش زمانی است که بحث سیاست‌مدار می‌آید وسط. رواداری این‌چنینی اگر مطلوب است برای مردم عادی، برای سیاست‌ و کسی که درگیر روابط قدرت است به شدت مضره. همین‌طور، کسی که کسب و کارش، رسمیت دادن به یک شیوه زندگی و کتمان و سرکوب شیوه‌های دیگر باشد. مورد اخیر آزاده نامداری از جنس این تبصره‌ها است؟ بعید می دانم.

۱۳۹۶ خرداد ۱۱, پنجشنبه

از خرداد سنگین نود

شش سال گذشته و هنوز سخته از خرداد و غم و بهت و بی‌کسی تلنبار شده آن روزها، به خصوص چگونگی شهادت هاله سحابی و به دنبالش هدی صابر گفت! ‏اگر خرداد هشتاد و هشت شوک بود، خرداد نود مصیبت بی‌پناهی بود! آن روزها (و عاشورای هشتاد و هشت)، نقطه عطف ایمانی بودند برایم. از تنهایی و رها شدگی به تنها پناه ممکن، ایمان به او، برگشتم.

‏شهادت هاله و هدی مصیبتی سنگین، ولی حجت و تمیزدهنده هم بودند. واکنش مردم و توجیهات، تعریف کننده آدمها بود برایم. خنده‌ها، تمسخرها، آزارها. خیلی‌ها متخصص پزشکی شده بودند و چشم بسته توجیه می‌کردند «خب گرم بوده هوا ناراحت پدرش هم بوده سکته کرده دیگر!» انگار وضعیت معمول و هر روزه باشد مرگ دختر در تشییع جنازه پدر. انکارها، انکارها، انکارها! باورم نمی‌شد و هنوز نمی‌شود آن چشم بستن و فرار از دیدن ظلم واضح را.

‏خبر شهادت هاله که رسید، حیاط مسجد دانشگاه شریف جمع شدیم به قرآن خواندن. تشکلی وجود نداشت. بچه‌ها خودشان همدیگر را پیدا کردند و در رفتاری طبیعی، جمع شدیم در حیاط مسجد دانشگاه. عزادار بودیم و همزمان بسیج، حرف امام در رد نهضت آزادی را چاپ می‌کرد و می‌چسباند رو دیوار. ‏یکی از دانش‌آموزان سابق که عضو بسیج بود هم آمد و به حجاب دخترها گیر می‌داد و تکه می‌انداخت «حالا بلدید قرآن بخوانید؟ تا حالا خواندید اصلا؟».

‏عظمت روح؟ بعد از چند روز آمنه دختر هاله آمد دانشگاه. برای ابراز تسلیت، در دانشکده کامپیوتر جمع شدیم. بعد از خواندن قرآن، تشکر کرد از جمعیت و از مادربزرگش نقل کرد: «به خدا قسم در مرگ هاله به جز زیبایی هیچ ندیدم».

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

بیست و دو سال پیش، همین امروز

نصف فامیل ریخته بودند خانه‌ی ما. چیزی نزدیک سی نفر که قرار بود با برگشتن پدر و مادرم تعدادشان بیشتر هم شود. در حالت عادی، برای من که تقریبا تمامی اقوام و به تبع آن همبازی‌هایم در فامیل در شهرستان زندگی می‌کردند، این موقعیت چیزی شبیه بهشت بود. اما حالا وقتی پدر و مادر خانه نبودند، احساس می‌کردم خانه اشغال شده است. قاعده‌اش باید اینطور می‌بود که در غیاب آن‌ها من به عنوان پسر بزرگ‌تر و «ولی‌عهد» فرمانده‌ی خانه حساب شوم و حرفم برو داشته باشد و حداقل، مورد مشورت قرار بگیرم. گیرم که ده سال سن بیشتر نداشته باشم. هر چه باشد، تجربه‌ی زندگی‌ام در آن خانه از همه عمو‌ها و خاله‌ها بیشتر بود. حالا عموها و خاله‌ها و پدربزرگ و مادربزرگ به کنار، حداقل خرید و آشپزی می‌کردند و یک خیری می‌رساندند به سکنه‌ی موقتی خانه‌مان، ولی چطور باید به بچه‌هایشان می‌فهماندم که آسانسور مجتمع برای بازی نیست؟ یا که در آپارتمان نباید دوید وقتی همسایه‌ی پایینی شکایت از صدای گرومپ گرومپ‌شان می‌کند؟ خواهر کوچکترم خوشحال و مشغول همبازی‌ها بود. انگار نه انگار که پدرم قبل از رفتن به بیمارستان، خانه را به ما سپرد. این اعصابم را بیشتر خرد می‌کرد و اوقاتم را تلخ‌تر. 

صبح روزی که مادرم قرار بود از بیمارستان مرخص شود، خانه جنب و جوش دیگری گرفته بود. صدای من به جایی نمی‌رسید و کسی هم اهمیتی نمی‌داد. در یک اقدام اعتراضی، از مسئولیت نگه‌داری از خانه استعفا دادم و چون پدرم نبود که استعفایم را بشنود و قبول کند، به عنوان آخرین اقدام حقوقی ولیعهدی خانواده، استعفای خودم را پذیرفتم و از خانه زدم بیرون. نزدیک ظهر بود و تصویری که از خیابان آن روز دارم، زردی آفتاب پت و پهن روی آسفالتش است. قدم زنان راه افتادم سمت پارک شطرنج. پارک شطرنج جایی بود که برای ما خصوصی‌تر حساب می‌شد. پدرم معمولا پنج‌شنبه‌ها در مسابقاتش شرکت می‌کرد و ما را هم با خود به آن‌جا می‌برد. کسی از بقیه‌ی اقوام، خبر از این برنامه‌ی معمول هفتگی خانواده‌ی ما نداشت. انگار که آنجا، آخرین سنگر دفاع از خانواده‌مان در برابر حمله و اشغال غریبه‌ترها باشد. راه ولی سربالایی بود و به نیمه‌اش نرسیده، خسته شدم و گرسنه. برگشتم به خانه.

به خانه که رسیدم جنب و جوش همچنان ادامه داشت. عزیز که مرا دید، پرسید «احسان! کجا بودی؟ مامانت...» جمله‌اش تمام نشده بود که زنگ خانه را زدند. یکی با خوشحالی داد زد «آمدند». همه به سمت در خانه هجوم بردند. در آسانسور که باز شد، پدرم با یک دست به مادرم کمک می‌کرد که راه برود و وارد خانه شود. با دست دیگر سبدی دستش بود. صدای جیغ شادی و صلوات و «مبارکه» گفتن مردم گم می‌شد در هم. دلم آشوب شده بود. تازه می‌فهمیدم چقدر دل‌تنگ دیدنشان شده بودم. هم‌زمان خجالت می‌کشیدم و نمی‌توانستم بروم جلو. آرام آرام دنبال‌شان کردم تا اتاق خواب. داخل نرفتم.

مادرم کم حال بود. روی تخت خوابیده بود و دورش شلوغ بود. من هنوز خجالت می‌کشیدم و کنار چارچوب در ایستاده بودم. گفت خسته است و مردم یکی یکی از اتاق خارج شدند که استراحت کند. مرا صدا زد. «احسان؟ علیک سلام». ادامه داد «نمی‌خواهی ببینی‌اش؟ بیا داخل». رفتم. روی تخت، داخل سبد، میان حوله‌ها و لباس‌های همه سفید، ظریف‌ترین و آرام‌ترین موجود روی زمین خوابیده بود. مادرم پرسید «قشنگه؟». انگار که نیاز به تاکید داشته باشد، ادامه داد «داداش توئه». قلبم ریخت پایین و خالی شد. مهرش آمد و پرش کرد. چقدر آرام بود. گفتم «چقدر قشنگه». مادر لبخند زد، صدای عزیز از دور می‌آمد که بشکن می‌زد و می‌خواند «علی علی، شاه مردان علی».

۱۳۹۵ مرداد ۲۴, یکشنبه

حلوة يا بلدي

دم طلوع، هواپیما ارتفاع کم می‌کرد که روی باند بنشیند و من ذوق زده‌ی تصویر پنجره و نمای تهران بودم. فرود که می‌آید هواپیما، ساختمان‌ها و ماشین‌ها کم کم بزرگ‌تر می‌شوند و واقعی‌تر و زمینی‌تر. وقفه که می‌افتد بین این دیدارهای گاه به گاه، رنج‌ها و سختی‌ها خاطرات‌شان کم رنگ می‌شود و محو و پر رنگ، خوبی‌ها است و مهر و اولین‌های شهر و ریشه‌ای که از بین نمی‌رود و امیدی که به آینده است.

نمی‌خواهم از تهران بنویسم. تهران بهانه است. هواپیما ارتفاع کم می‌کرد و میان آن زمینی‌تر شدن آدم‌ها و شهر و ذوق دیدار یاران، آهنگ نجوای الف را شنیدم که می‌خواند «حلوة يا بلدي غنوة حلوة وغنوتين .. حلوة يا بلدي أملي دايما كان يا بلدي...». نگاهش اشک داشت و امید و رنج. باید بگویمش که خواندنش را، حلوة يا بلدي خواندنش را، از همه‌ی اجراهای مختلف ترانه، از همه‌ی عاشقانه‌های برای شهرها، بیشتر دوست دارم.

تهران، بهانه است.

برای شنیدن اصل ترانه:
https://www.youtube.com/watch?v=uoXyN9R51n8

۱۳۹۳ آبان ۱۷, شنبه

به یاد و برای سعید فراهانی

آن روزهای دور، دانش‌آموز دبیرستان بودم و «گرگ بیابان» هرمان هسه را، تازه به دست گرفته بودم. در فضای ذهنی نوجوانی‌ام، مفتون تصمیم شخصیت اول داستان، هری هالر بودم که در روز آغاز چهل(پنجاه؟) سالگی، خود را بکشد. آن روزهای دور، پانزده یا شانزده سالی بیش نداشتم و تا چهل سالگی، راه باقی‌مانده بیش از تمامی عمر من بود. یک دور نرسیدنی. یک زمان تمام نشدنی برای زندگی کردن. مرگ، هر قدر هم که گه گاه خودش را نزدیک نشان می‌داد، برای دیگری بود.

آن روزهای دور، دیگر گذشته است. انگار که همین نزدیکی حادث شده‌اند. حالا چند روزی بیشتر با سی سالگی فاصله ندارم و زمان باقی‌مانده به چهل سالگی، این نقطه‌ی تمام خیال‌پردازی‌های نیست انگارانه‌ی کودکی، کسر کوچکی از عمر گذشته است. نزدیک‌تر از آن که «فردا» حسابش کنم. مرگ، دیگر گه گاه رخ نشان نمی‌دهد بلکه همین‌جا است. حی و حاضر و نزدیک‌تر از همیشه. آن‌ها که لوح زندگی‌ات را نقش زده‌اند و ردی از خود به جا گذاشته‌اند، یکی یکی می‌روند. انگار که پل اجکام فیلم دالان سبز باشی. تا نوبتت شود، محکومی به نظاره‌ی مرگ نزدیکان، دوستان، یاران. هر روز یکی. دیشب، سعید.

دیگر این شمردن‌ها مسخره است برایم. فردایی در چهل و پنجاه و شصت نیست. همه امروز است. فردا، اگر باشد، در این دنیا نیست. همان وقت است که باز، دیدار تازه کنیم با رفتگان. برای پدر مرحومش، چند ماه پیش نوشته بود:

«برای روز پدر باید نوشت، حتی دیر، حتی دور. برای حالا که نیست، که هست، که مگر می شود نباشد....
دوستت دارم، بر لبم نیامده می روی. می گریزی از بودن و رها که رفته باشی و می مانم به بغض که تمام نمی شوی. هر روز و لحظه ای و لبخندی که ز یاد نمی روی دگر به هیچ روی، که مانده ای. کجای شهر را به انتظار نیست که نیستی، که هستی و تمام بودنم تویی، نفس نمانده ام. تو کجای یاد مانده ای...»

و حال همین را برای خودش می‌توان گفت. این نبودن و در عین حال بودنش را. آن لعنتی صفحه‌ی فیس‌بوکش، انگار سعید را بازگو می‌کند، به روایت خودش. بعد از مرگ لطفی نوشته بود «لطفی از نسل آدم هایی بود که ناب بودند، دریغ که جای خالی آدم های ناب دارد زیاد می شود». و حال خودش یکی از آدم‌های ناب، از جنس و شکل دیگری. دریغ که جایش خالی است.

روحش شاد و خدایش بیامرزاد.
و امید، به دیدارش.

این‌جا، امیدوارانه از او نوشته بودم.

۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه

پیرمرد


پیرمرد را روز آخر سفرمان، در سارایوو دیدیم. قبل از ما سفارش قهوه‌اش را داده بود و نشستن در پیاده رو و خنکای هوای بارانی را به داخل مغازه ترجیح داده بود. کاپشن و کلاه ورزشی به تنش بود، با رنگ و طرح پرچم بوسنی و هرزگووین. وقتی فهمید ایرانی هستیم، گل از گلش شکفت و شروع کردیم صحبت کردن. انگلیسی را خوب بلد نبود ولی دست و پا شکسته و با کمک زبان‌ بدن و ایتالیایی و بوسنیایی،  با ذوق صحبت می‌کرد. خوب در جریان اخبار ورزشی روز بود و به تیم والیبال‌مان اشاره کرد و سال‌های دورتر که والیبال نشسته‌ی ایران و بوسنی رقیب یکدیگر بودند. عشقش به فوتبال البته چیز دیگری بود. بعد از کمی حرف زدن فهمیدیم که مربی فوتبال بوده است. کارت مربی‌گری‌اش را که هنوز در کیف جیبی‌اش نگاه می‌داشت، نشان‌مان داد. سال‌های دور، دستیار تراپاتونی در فیورنتینا بوده است. جنگ، مسیر زندگی‌اش را عوض کرد اما. با علاقه‌ی خاصی در مورد ایران و آرزویش برای دیدن تهران صحبت می‌کرد. با لهجه‌ی دوست داشتنی و توام با احترامی صادقانه، دستش را روی قلبش گذاشت و  چند بار گفت «آیت‌الله خمینی». آیت‌الله را خوب تلفظ می‌کرد.

از خودمان پرسید. چه می‌کنیم و کجاییم. از سفرمان و این‌که کجا را دیده‌ایم و کجا را باید! سیگار تعارف‌مان کرد. صورتش شکسته و رنج کشیده بود و همراه  با زخمی مانده از عمل جراحی اما خودش، به شدت سرزنده و شاد بود. در نهایت، آخرین جرعه‌ی قهوه‌اش را سر کشید، دستی تکان داد و «خدا به همراه‌تان» گفت که برود. برای بلند شدن از روی صندلی، صاحب کافه به کمکش آمد و عصایش را زیر بغلش گذاشت. پیرمرد، مربی سابق فوتبال، پای راست نداشت.

برای آخرین بار دستی نکان داد و رفت. سارایوو، شهر غمگینی بود.

۱۳۹۲ بهمن ۴, جمعه