نصف فامیل ریخته بودند خانهی ما. چیزی نزدیک سی نفر که قرار بود با برگشتن پدر و مادرم تعدادشان بیشتر هم شود. در حالت عادی، برای من که تقریبا تمامی اقوام و به تبع آن همبازیهایم در فامیل در شهرستان زندگی میکردند، این موقعیت چیزی شبیه بهشت بود. اما حالا وقتی پدر و مادر خانه نبودند، احساس میکردم خانه اشغال شده است. قاعدهاش باید اینطور میبود که در غیاب آنها من به عنوان پسر بزرگتر و «ولیعهد» فرماندهی خانه حساب شوم و حرفم برو داشته باشد و حداقل، مورد مشورت قرار بگیرم. گیرم که ده سال سن بیشتر نداشته باشم. هر چه باشد، تجربهی زندگیام در آن خانه از همه عموها و خالهها بیشتر بود. حالا عموها و خالهها و پدربزرگ و مادربزرگ به کنار، حداقل خرید و آشپزی میکردند و یک خیری میرساندند به سکنهی موقتی خانهمان، ولی چطور باید به بچههایشان میفهماندم که آسانسور مجتمع برای بازی نیست؟ یا که در آپارتمان نباید دوید وقتی همسایهی پایینی شکایت از صدای گرومپ گرومپشان میکند؟ خواهر کوچکترم خوشحال و مشغول همبازیها بود. انگار نه انگار که پدرم قبل از رفتن به بیمارستان، خانه را به ما سپرد. این اعصابم را بیشتر خرد میکرد و اوقاتم را تلختر.
صبح روزی که مادرم قرار بود از بیمارستان مرخص شود، خانه جنب و جوش دیگری گرفته بود. صدای من به جایی نمیرسید و کسی هم اهمیتی نمیداد. در یک اقدام اعتراضی، از مسئولیت نگهداری از خانه استعفا دادم و چون پدرم نبود که استعفایم را بشنود و قبول کند، به عنوان آخرین اقدام حقوقی ولیعهدی خانواده، استعفای خودم را پذیرفتم و از خانه زدم بیرون. نزدیک ظهر بود و تصویری که از خیابان آن روز دارم، زردی آفتاب پت و پهن روی آسفالتش است. قدم زنان راه افتادم سمت پارک شطرنج. پارک شطرنج جایی بود که برای ما خصوصیتر حساب میشد. پدرم معمولا پنجشنبهها در مسابقاتش شرکت میکرد و ما را هم با خود به آنجا میبرد. کسی از بقیهی اقوام، خبر از این برنامهی معمول هفتگی خانوادهی ما نداشت. انگار که آنجا، آخرین سنگر دفاع از خانوادهمان در برابر حمله و اشغال غریبهترها باشد. راه ولی سربالایی بود و به نیمهاش نرسیده، خسته شدم و گرسنه. برگشتم به خانه.
به خانه که رسیدم جنب و جوش همچنان ادامه داشت. عزیز که مرا دید، پرسید «احسان! کجا بودی؟ مامانت...» جملهاش تمام نشده بود که زنگ خانه را زدند. یکی با خوشحالی داد زد «آمدند». همه به سمت در خانه هجوم بردند. در آسانسور که باز شد، پدرم با یک دست به مادرم کمک میکرد که راه برود و وارد خانه شود. با دست دیگر سبدی دستش بود. صدای جیغ شادی و صلوات و «مبارکه» گفتن مردم گم میشد در هم. دلم آشوب شده بود. تازه میفهمیدم چقدر دلتنگ دیدنشان شده بودم. همزمان خجالت میکشیدم و نمیتوانستم بروم جلو. آرام آرام دنبالشان کردم تا اتاق خواب. داخل نرفتم.
مادرم کم حال بود. روی تخت خوابیده بود و دورش شلوغ بود. من هنوز خجالت میکشیدم و کنار چارچوب در ایستاده بودم. گفت خسته است و مردم یکی یکی از اتاق خارج شدند که استراحت کند. مرا صدا زد. «احسان؟ علیک سلام». ادامه داد «نمیخواهی ببینیاش؟ بیا داخل». رفتم. روی تخت، داخل سبد، میان حولهها و لباسهای همه سفید، ظریفترین و آرامترین موجود روی زمین خوابیده بود. مادرم پرسید «قشنگه؟». انگار که نیاز به تاکید داشته باشد، ادامه داد «داداش توئه». قلبم ریخت پایین و خالی شد. مهرش آمد و پرش کرد. چقدر آرام بود. گفتم «چقدر قشنگه». مادر لبخند زد، صدای عزیز از دور میآمد که بشکن میزد و میخواند «علی علی، شاه مردان علی».