از کلافگی هیچ کاری نمیتونم بکنم. یه کم سعی میکنم حواسم رو به مطالعه گرم کنم که حس فرهیختگی هم بهم دست بده، ولی بینش دزدکی میرم نگاهی به اینستاگرام میندازم که به تازگی یاد گرفتم منبع خوبیه برای اینکه بفهمم تو ایران چه خبره.
ویدیوهایی که اینستاگرام صلاح میدونه من ببینم دونه دونه میان و میرن. ترکیبیه از ویدیوی تظاهرات و آتش و دود تو ایران، ویدیوی آتیشبازی سال نوی میلادی، و گه گداری هم ویدیوی دخترهای نیمه برهنهای که ژستهاشون رو درست درک نمیکنم، ولی احتمال زیادی میدم که ربطی به سکسی بودن داشته باشن. خیلیهاشون هم بیچارهها با بیماری همهگیر شدهای دست و پنجه نرم میکنن که باعث ورم بعضی قسمتهای صورت میشه. سعی میکنم مدت و شدت خیرگیم به ویدیوهای نیمه لختی رو به دقت تنظیم کنم که بسامدشون از حدی بیشتر نشه و در عین حال اصراری هم ندارم که از بیخ و بن ریشهکن بشن. کلا خیلی حس خوبیه که آدم بدونه همیشه کسی هست که چهارچشمی رفتارش رو زیرنظر داشته باشه.
فکر نمیکنم تو ایران کسی به کس دیگهای سال نوی میلادی رو تبریک بگه. با این حال، بعضی ایرانیا فکر میکنن که چون من ایران نیستم باید بهم تبریک بگن. عجیبه.
این عجیبیدگیها و رویدادهای اخیر منو یاد روزهای اول دبستان انداخته. یه سوالی که خیلیا ازم میکردن این بود: «آبی یا قرمز؟» اولین بار یه کم فکر کردم و گفتم، «زرد». بچهها خندیدن و مسخرهم کردن و رفتن. بعدش که تکرار شد، با توانایی بینظیری که در درک مسایل اجتماعی دارم، متوجه شدم که همکلاسیهام درباره رنگ محبوبم کنجکاو نیستن و سوال چیز دیگهایه. یه کم دیگه موفق شدم اون رو با سوال به ظاهر نامربوطی که با کانتکست مشابه پرسیده میشد پیوند بزنم: «استقلال یا پرسپولیس؟» بعدتر متوجه شدم که این دو اسم دو تیم فوتباله، که فوتبال بازی محبوبی در کشوره، و در نهایت هم اینکه بیطرفی گزینهای پذیرفتنی نیست و مجبورم یکی از این دو رو انتخاب کنم.
یه روز صبح بود که سوال تکرار شد: آبی یا قرمز. من هم دلم رو به دریا زدم و گفتم که یکی از این دوتا رو انتخاب کنم که جایی تو جامعه همقطارانم باز کنم. از طرف دیگه، چون بدون وابستگیهای قبلی داشتم انتخاب میکردم، این شانس رو داشتم که جوانب مختلف اجتماعیش رو بسنجم و گزینه بهتر رو انتخاب کنم. از اونجایی که عموم جامعه رنگ آبی رو مردونهتر لحاظ میکنه، بادی به غبغب انداختم و گفتم «معلومه، آبی!» که بلافاصله با یه اردنگی روبرو شدم و مخاطبم که گفت «برو گمشو آبی الدنگ».
ماجرای اون گزینه به همونجا ختم نمیشد. هر از چندی مسابقهای چیزی برگزار میشد یا به هر ترتیب دیگهای دری به تخته میخورد و اعضای این دو باند شروع میکردن به دعوا با همدیگه. تو دوران دبستان و راهنمایی اردنگیهای فراوانی هم تو اون فرآیند خوردم.
بسه دیگه. برم یه کم اینستاگرام بچرخم ببینم چه خبره.
اون اکثریت نابخردِ حال به هم زنِ اعصاب خوردکنی که همیشه وجود داشته و خواهد داشت، الان خیلی خوشحاله چون احساس میکنه هوش مصنوعی کمبودهاشو جبران میکنه. کاش میکرد. اتفاقی که افتاده اینه که این چتدرپیتیها دارن از اون ابلهها چیز یاد میگیرن، چون اکثریت رو دارن، و عملا اون چیزی که قرار بود هوش مصنوعی باشه داره میشه بلاهت مصنوعی.
یه نفر به کسایی که از این پوسترها شیر میکنن که عکس یه هنرپیشه معروف روشه و کنارش یه حرف «جالبی» که اون آدم تو یه فیلمی زده رو نوشته توضیح بده که فیلم و هنرپیشگی دقیقا چطوری کار میکنه و حرفایی که اونها میزنن از کجا میاد. ترجیحا یه نفر دیگه هم پیدا بشه که این افراد رو با پدیدهای به نام کتاب آشنا بکنه.
دیگه واقعا این مملکت جای موندن نیست... حتی سلمونیم هم گذشت رفت!